قهرمان ميرزا عين السلطنه

2643

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سنگ‌زن كاشى صنيع حضرت را گرفته آوردند حبس كردند . اما گفتند مقتدر با ما بود و حالا هم مجاهد دستش داده محلهء سنگلج را به او سپردند . معلوم شد ايشان سنگ‌زن كاشان بودند . آجودان باشى توپخانه را هم گرفته آوردند . چند نفر از وكلاى سابق را هم گرفته حبس كرده‌اند . شب شد و آمديم . اما امروز گفتند براى رفتن آن جمع به شاه تلفن زدند جواب هيچ نداده . اما جمعى ديگر گفتند ديگر لازم روانه كردن نشده به ممالك خارجه هم تلگراف كردند . اما دكتر « لندى » را من امروز در بهارستان ديدم گفت صبح جمعه سلطنت آباد رفتم شاه بيرون آمد و سوار شد . من گفتم كجا مىرويد گفت سفارت ، من جنگ ديگر نمىكنم . سلطنت هم نه خودم مىخواهم نه براى پسرم . علاء الملك به زبان فرانسه از او پرسيد خوشحال بود . گفت در كمال خرمى و بشاشت و تا سفارت همه را صحبت مىكرد و خنده مىكرد . حضرت و الا پاكتى مرقوم داشته بودند خيلى مختصر . در حاشيه نوشته بودند يك ساعت و نيم قبل از ظهر هشت نفر زن و يك ساعت به ظهر مانده شاه وارد سفارت شده ملكه و وليعهد و ساير را هم آورده‌اند . ناصر الدوله يوسف حامل مكتوب مىگفت اردوى سلطنت آباد تمام زرگنده آمده و اردوى باغ شاه سلطنت آباد رفت . معلوم من شد آن توپها كه متصل دور مىشد اردوى امير مفخم بود . آفرين بر اين ناصر الدولهء جوان كه همه مىگفتند بچه و ديوانه است . فوج فراهان را برد و آورد و نگذاشت از دماغ يكى خون بيايد و مثل آن افواج تكه تكه و قطعه قطعه شود . سردار « دم كل » ما همان خوب است يقهء خز براى پالتو خود درست كند كه تا وسط كمرش آويزان باشد و با خرقه و لباس نظام رسمى و شمشير عكس بيندازد . همان شب كه در مسجد سپهسالار به هم خورد غش كرد . بايد او را بشناسند . تماشا داشت وقتى كه هوش آمده بود مىگفت تپانچه كجايم خورده . ميدان بهارستان به اتفاق فخر الممالك و حاجى عز الممالك بهارستان رفتيم . جمعيت در خيابان بىاندازه بود . لشكر مجاهدين هيكلهاى غريب خودى درست كرده بودند كه ديدن